چه وسوسه های غلیظی میان من وتو نشسته است
چه آوازه های عاشقانه ای که هنوز ازگلویم
برنخاسته است چه کلماتی که هنوز نامه نشده
اند وهمچنان درسراشیبی انگشتانم جاخوش
کرده اند.
یک روز آنقدرجادو می شوم که خود رادرآغوش
اقیانوس های فرسوده می بینم وروزی
دیگرآنقدر شاعرم که گنجشک های یتیم در بیت
های شعرم لانه می کنن وروز سوم
آنقدرتنهاکه حتی نام تورا نمی توانم تلفظ
کنم.
چشم به آسمان می دوزم توبا ابرهای انبوه می
گذری وفردا همراه بارانی ازشکوفه وانگوربر
می گردی.
آنگاه تمام اشیای اتاقم مست می شوند واز
بند بند تنم آوازی غریب بر می خیزد.
دست هایت رادوست دارم که هرگز وقت
خداحافظی مهربانی شان راازمن دریغ نمی
کنند.
وانگشت هایت را که از نامه نوشتن خسته نمی
شوند.
کفش هایت را دوست دارم که در روزهای سرد
برفی راه خانه ام را گم نمی کنند وپیراهنت
راکه همیشه ازعطر نارنج وخاطره سرشار است.
دلم تاریک است چشم هایت راباز کن
تازیباترین آینه های جهان را ببینم.
تقدیم ب خاطره با اینکه دیگه هیچوقت تو
زندگیم نیست
سلامتی هر چی عاشقه ک به عشقش
میرسه
خدایا همه ی عاشقا رو ب هم برسون
نظرات شما عزیزان:

دوستت دارم..مراقب خوبیات باش..بخاطرخودت رفتم..خوشبخت بشی عزیزدلم..
برچسبها: